آدریناآدرینا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

آدرینا : شازده خانم خانه مامان الهه و بابا مهدی

در آستانه شش ماهگی - 1

عکسهای هفته اول زمینی شدنت را مینگرم... چیزی نمیتوانم بگویم و فقط اشک است و اشک مامان چه کوچولو بودی، چه ظریف و ضعیف ، آسیب پذیر و شکننده ، در کمال نیاز و وابستگی عزیزم، کوچولوی مامان انقدر در حرکات و صداهایت نیاز و اسیب پذیری هست که دل آدم ریش میشود. وای مامان جان باورم نمیشود چطور توانستم در آغوشت بگیرم؟ چطور توانستم به تو شیر بدهم؟ چطور با همه ندانستنها و بی تجربه گیها و ترسها و دلهره ها، دردهای طاقت فرسای خودم و با همه و همه اینها توانستم از تو مراقبت کنم؟ یادت هست عزیزم در بیمارستان گفتند تا دو ماهگی در تمام 24 ساعت باید دوساعت یک بار به مدت حداقل 20 دقیقه شیر بدهید ، و 20 دقیقه هم آروغ بگیرید و پوشکش را هم عوض کنید. و من و بابا &...
7 اسفند 1391

یک دختر خیلی مهربان و منصف و عادل

درست روزی که اینجا پست گذاشتم که دخترم "مامان" میگه،  عزیز دل برای اینکه هیچ فرقی بین مامان و بابا نگذاره در نبود پدرش یهو در اومد و گفت: " ببا!" باز هم به کسر ب اول و تشدید ب دوم! ولی بعد از چند بار خیلی قشنگ و رک و پوست کنده و بی تعارف میگه: " بابا"!  الهی مادر فدای بابا گفتنت بشه! چه شیرین بابا میگی! مرسی دختر منصف و عادل و مهربان مامان و بابا!
7 اسفند 1391

یعنی باور کنم که گفتی ...؟!

چندین و چند بار این لفظ را لا بلای گریه ها و خنده ها و صدا در آوردنهایت شنیده بودم ولی انقدر سنت کم بود که به خودم اجازه جدی گرفتنش را ندهم. خدای من! واقعیت این است که  تقریبا از 3.5 ماهگی میگفتی مامان! با کسر میم اول و تشدید میم دوم یعنی چیزی شبیه memman  ! حالا فیلمهایت را چندین و چند بار میبینم، نه جایی برای انکار دارد و نه جایی برای تعبیرش به لفظی دیگر! عزیز دلم به خصوص هر وقت در موقعیتی نا خوش آیند گیر میکند من را صدا میکند و میگوید: ممان! فکر کن! یک دختر کوچولوی نازنین فسقلی با صدایی به غایت دخترانه و ظریف نیمی گریان و نیمی عشوه کنان بگوید ممان! آنهم از 3.5 ماهگی! خدایا عظمتت را میستایم که چه شاهکاری آفریده ای و چه شگفت ا...
5 اسفند 1391

چرا وبلاگ شازده خانوم دیر به دیر آپدیت میشود؟!

به یک دلیل ساده و کوتاه و منطقی: به جای اینکه به صفحه مانیتور زل بزنم و تایپ کنم از شما و شیرینیهایت، ترجیح میدهم به خود نازنینت چشم بدوزم و غرق بودن با هم در حال حاضر و در این لحظه شویم. میدانم که یاد و تاریخ  بسیاری از  اتفاقات ساده و روزمره یا مهم و اصلی زندگی و رابطه مان را از دست میدهم و البته که این افسوس دارد ولی شیرین من واقعا ترجیح میدهم لحظه لحظه ممکن را با خودت بگذرانم و نه با وبلاگت. گاهی دلم میخواست یک میرزا بنویس کنارم بود و من میگفتم و او مینوشت! یا بهتر اینکه خودش میدید و مینوشت ، انقدر دلم میسوزد از اینکه هر لحظه را نمیتوانم ثبت کنم در اینجا ولی به روش خودم یک آرشیو عالی برایت دارم مادرم. دوربین مامان همیشه دم ...
5 اسفند 1391

تولد 5 ماهگی مبارک شازده خانم!

نازنینم نهم هر ماه برای ما روز بزرگداشت به دنیا آمدن شماست. به دنیای ما خوش آمدی آدرینا جانم، دختر گلم که انقدر مهربانی که با خنده هایت از هر آشنا و غریبه ای دل میبری. زنده باشی دختر گلم، 120 ساله شوی الهی مادر. راستی ببخش که با تاخیر وبلاگت را آپدیت میکنم. دلیلش را هم خود شیطانت میدانی و من مادر جان! فدای همه شیطنتهای دوست داشتنیت عزیز دوست داشتنی ...
19 بهمن 1391

واکسن نامه - 4 ماهگی

واکسن چهار ماهگی شازده خانوم در روز یکشنبه 17.10.1391 انجام شد. خوشبختانه در پاکترین هوای تهران طی یک ماه اخیر بیرون از خانه بودیم. اوج ناراحتی حاصل از واکسن تقریبا 20 ساعت بعد از تزریق واکسن نمود کرد: تــــــــــــــــــب و بی قراری . این نوبت یکی از بزرگترین معضل ها بیزاریت از عطر و طعم قطره استامینوفن بود.  نه با آب قند، نه با داروخوری، نه با قطره چکان... در همه حال برایت عذاب علیم بود خوردن قطره بابایی رو سه بار برای خرید قطره استامینوفن بیرون فرستادیم. ولی هیچ کدام باب طبعت نبود. متاسفانه حسابی بالا آوردی، چندین و چند بار، نمیدانم برای طعم قطره بود یا از عوارض واکسن بود. انقدر که برایت یک دست رختخواب تمیز و یک دست لباس نخی تمیز د...
21 دی 1391

حتی از نوزادی...

حتی از نوزادی زندگی به تو نازنینم می آموزد که باید چیزی را از دست بدهی، مرارتی بکشی، تحمل کنی تا چیز دیگری را به دست آوری.میدانم، میدانم که این معامله منصفانه ای آنهم با یک نوزاد با همه ظرافتها و آسیب پذیریهایش نیست، ولی چه میشود کرد که واقعیت زندگی از الان تا همیشه همین است عزیزکم. تازه بعد ها میبینی که گاهی همه آن رنج کشیدنها ارزش چیزی که به دست می آوری را گاهی شاید نداشته باشد! عزیزم تو واکسن میزنی، درد وحشتناک میکشی، تب می کنی، قطره های بد مزه بد بو رو به زور به خوردت میدهند و تو با چشمان معصوم و پرسشگرت به نظاره ناباورانه اینهمه سختی فشرده تحمیلی مینشینی برای اینکه بعد ها دچار مریضیهای خیلی خیلی بد و سخت نشوی. در این چند روز رنج کشیدی...
20 دی 1391

یکی از آن تناقضهای مادرانه

امروز قراراست با یک هفته تاخیر غیر قابل اجتناب به خاطر آلودگی هوا برویم و واکسن چهار ماهگی دختری را بزنیم. یعنی اضطراب دارمـــــــــــــــهـا ! حس دوست خیانتکار از پشت خنجر زنی را دارم که با لبخند و مهربانی و خدعه در حال بردن رفیق از همه جا بیخبرش  به دام بلاست. لطفا برایمان دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید که دختری خیلی اذیت نشود. مامانش هم که هیچی، یه چیزی تو مایه های به جهندم!
17 دی 1391

همیشه باید به حس مادرانه اعتماد کرد - یک اتفاق کمی تا قسمتی تلخ

دیروز خوابیدی، عمیق و خوب، 10 دقیقه ای غرق نگاهت بودم، آرام آرام بودی، دل کندم و به آشپزخانه رفتم برای انجام کارها،خیلی نگذشته بود که یکدفعه و بی مقدمه دلم به شور افتاد، به خودم نهیب زدم الهه شورش رو در نیار، الان بچه ات رو خوابوندی، وسواسی شدی ها، از این مامان ها که انقدر حساس و نگرانند که فرزندانشان از آنها یک چهره همیشه مضطرب و نگران در ذهن دارند داری میشی... کمی خودم رو کنترل کردم ولی بعد از یکی دو دقیقه طاقتم طاق شد و به سمت اتاقی که خوابیده بودی آمدم... هنوز به اتاق نرسیده بودم که صدای گریه منقطع تو نازنینم قلبم را از جا کند...خوب طبیعتا دیگر خیلی حال خودم را  نفهمیدم، در را که باز کردم دیدم عزیز دلم که تازه غلت زدن را یاد گرفته ،...
17 دی 1391

به این میگن تله پاتی!

انقدر ناز و عمیق خوابیده ای که تمام ناز و نوازشهای عاشقانه مادرانه ام هم برای بیدار کردنت کفایت نمی کند، می خواهم بیدارت کنم که پوشکت را عوض کنم و شیر  حسابی بخوری که مطمئن باشم سرویس تکمیل و بی نقص است، ولی نه که نه! قصد بیدار شدن نداری که نداری، بعد از تلاش چندین و چند باره و تغذیه خواب و بیدار تسلیم میشوم . با خودم فکر میکنم خوب منم که از 4:30 صبح بیدارم ، من هم یه چرتی بزنم، و درست زمانی که میخواهم سر به بالین بگذارم من را با صداهای پر عشوه و نازت -چیزی میان گریه  وخنده- احضار میکنی که هه هه! زهی خیال باطل! خوب تله پاتی باید یه چیزی شبیه این باشد! نتیجه یک ساعت بازی و شعر و ناز و نوازش و پوشک بازی و ساعت بازبودن بودنت از قید پو...
16 دی 1391