آدریناآدرینا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

آدرینا : شازده خانم خانه مامان الهه و بابا مهدی

سر بیا ای زمستون

برای اولین  بار تو عمرم و زندگیم واقعا و واقعا دلم میخواد زودتر زمستون سر بیاد و تمام بشه. بازم دخترکم مریض و تنش تبداره...بازم منم و در یک  دست تب سنج و در دستی دیگر لیموشیرین و استامینوفن بد مزه و تهوع آور ...دخترکم زود خوب شو مامانی. دلم زیر بار سنگینی سهمگین میره وقتی حالت خوش نیست.... 
18 دی 1392

میرم مدرسه! جیبام پر فندق و پسته! آدرینا اولین کلاس آموزشیش رو امروز شروع کرد!

بله! امروز مصادف با هفده ماهه شدنش اولین جلسه کلاس  کارگاه مادر و کودکش بود و در واقع کار آموزش آکادمیک آدرینا میشه گفت استارت خورد. مبارک باشه خانوم گلی انشالله در بهترین مراکز آموزشی و علمی تا هر جایی که خودت دوست داشتی به تحصیلاتت با موفقیت و لذت ادامه بدی. اول میخواستم بادبادک ببرمش ولی بعدا با تحقیق بیشتر متوجه شدم سلاله بهتر تره! البته هر دو جزء بهترین های تهران هستند و خوشبختانه مسیرشون برای ما کوتاهه که خودش حسن بزرگیه تازه بعدا کاشف به عمل آمد یه فامیل عزیزمون هم به عنوان کارشناس سلاله هستند و دیگه حجت بر ما تمام شد برای انتخاب البته من از یکسالگیش میخواستم ببرمش کلاس ولی خورد به اسباب کشی و مریض شدنهای طولانی ...
10 دی 1392

و بدین سان آدرینا شمع شانزده ماهگی را هم فوت کرد و رسما وارد هفده ماهگیش شد!

سلام به همه دوستانم سلام به آدرینا اگر روزی برسه که این نوشته ها رو بخونه امروز یه روز خیلی شلوغ و پر کار برای آدرینا بود که یکی از اتفاقهای مهمش هفده ماهه شدنش بود. هورا! تبریک تبریک تبریک دختر گلی دیگه مامل مفهوم تولد و مراسمش رو میدونه و همکاری میکنه! ای جاااااانم بشی مادر امشبم یکی از لباس نوهاش رو تنش کردیم  و با شکر و شادی  شمع شانزده رو با دخترمون فوت کردیم ( بچه ام هنوز زور نفسش نمیرسه تنهایی فوت کنه خوب! البته یه کم هنوز که هنوزه شعله براش مسحور کننده و شاید ترسناکه و تمرکزش میره به این وجه شمع روشن) بقیه شرح شلوغیهای امروز همی الساعه در پست بعدی. انشالله همه فرشته های کوچک در پناه خدای بزرگ سلامت باشند. ...
10 دی 1392

آدرینا بچه سختیه یا من مامان کم تحمل؟

سلام به همه دوستان گلمون ببخشید از تاخیر خیلی مشغول بودیم و مجبور بودیم چند روز کوچ کنیم خونه مامان بزرگ علیرغم میلمون تا بتونیم یه کار مهم که بهمون واگذار شده بود رو  با کمک مامان بزرگ و خاله در نگهداری از آدرینا به موقع انجام بدیم  ولی زهی خیال باطل آدرینا بسی بسی شیطون یا هر چی که اسمش رو میشه گذاشت شده چنگ میزنه  جیغ میزنه کتک میزنه(!!!) بد قلقی میکنه غذا خوروندن بهش عرق آدم رو در میاره و در آخر تو میمونی با تلی از غذاهای پرتاب شده به اینور اونور  و یه عالمه تمیز کاری مثل یه نی نی به شیر وابسته شده باز یعنی یه سر داره مامان رو میدوشه و سینه های مامان مثل روزهای اول تولد آدرینا زخم و زیل و درب و...
9 دی 1392

هر دم از این باغ بری میرسد ... و حالا نابودی کاخ سعد آباد؟؟

با اذن و مساعدت و حرص و طمع سیری ناپذیر آقای قالیباف و سایر مسئولان محترم این کشور عزیز در طی هشت سالی که ایشان شهردار بودند ضربات مهلک و غیر قابل جبرانی به فضای سبز طبیعی، بافت سنتی تهران علی الخصوص منطقه یک و محله دربند وارد شده. باغات و جنگلهای طبیعی به سادگی در چشم به هم زدنی شدند زمین های آماده خانه سازی، درخت ها صد تا صدتا قطع شدند و حالا... خدا شاهده که خیس عرقم از اضطراب این موضوع چون همیشه از دست انداختن به محوطه کاخ سعد آباد میترسیدم که دیگه تنها مجرای نفس کشیدن شده  در منطقه و حالا این خبر.. به خدا اشکم در اومده و میدونم که همون طور که تو پردیسان خیلی شیک خونه سازی کردند و کک کسی نگزید به زودی این گنجینه طبیعی و بزرگ هم ...
21 آذر 1392

دختری که کفش دوست نداشت

یه زمانی یه دختری بود از هر چی کفش و جوراب بیزار یعنی حتی وقتی خیلی خیلی کوچولو بود در اولین فرصت پاپوش و کفش و جورابش رو در می آورد و به گوشه ای پرتاب میکرد.یعنی جنگی بینمون بود تا از خونه در بیاییم بیرون. از ما پوشوندن و از حضرت ایشان به طرفه العینی در آوردن و پرت کردن. نشون به اون نشون که تو بعضی از عکسهای تولد یکسالگیش به لنگه کفش به پاش هست درست مثل سیندرلا! و لنگه بعدی را در اون وانفسا به گوشه ای پرت کرده بود که در اواخر مهمانی یافت شد . و یا این عکس که با وجود اینکه در صندلی ماشینش سفت و قرص و  محکم بسته شده انقدر با نوک پنجه این یکی پا به پشت اون یکی پا زد تا ... اینطور شد! و حالا... همون دختر گوگولی مگولی کفش گریز ی...
20 آذر 1392

میان من و "او" رازیست...

خسته از یک روز پرکار و در حال هضم غصه ای بزرگ و چند روزه ، بعد از تمام شدن کارها و آماده کردن آدرینا برای خواب، میبینم دخترکم هنوز یه عالمه انرژی و میل به بازی داره و تو عوالم خودش داره میگه و میخنده و میدوه و با اسباب بازیهاش مشغوله. آروم به اتاق خوابمون میخزم و دراز میکشم. خیلی زود اون غصه بزرگ حمله میکنه و خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم از ته دلم به گلوم و بعد به چشمام راه باز میکنه و چشمم کمی تر میشه... یهو صدای بغض دار آدرینا من رو از این هپروت در میاره. میخوام بدوم و بجهم و ببینم چی شده که صدای دخترم بغض داره. قبل از اینکه به خودم بیام بالا سرمه و با همون بغضش....شروع میکنه به بوسیدن و بوسیدن و بوسیدنم... دیگه هیچی نمیفهمم ...
20 آذر 1392

خودم رو کچل میکنم فقط به خاطر تو!

از اونموقع که یادمه من موهام بلند بلند بوده! یعنی این شکل و شمایل و قد و اندازه موهای من انگار یه قسمت از چهره ام شده باشه تا دلت بخواهد هم در این رابطه شوهر دارم! یعنی هیچی کی راضی نمیشه هیچ وقت من موهام رو بزنم فکر کن دوران حامگلی و زایمان بچه نی نی کوشولو بزرگ کردن با این وضعیت جونم به لبم رسید و الان شش ماهیه که تصمیم داشتم قطعا موهام رو کوتاه کنم و از شر زحمت خلاص شم چون این روزها به خصوص که یه سر باید باهات یا برات بدوم آی کلافه ام میکنه این موها و شستشو و خشک کردنشون که دیگه نگو جالبش اینه که شوخ شوخکی شش ماهه که به دلایل مختلف جور نمیشد که من برم هیر کات تا اینکه...  هفته پیش شنبه رفتم آرایشگاهم و آرایشگرم نبود...
17 آذر 1392

سالگر عقدمون و سالگرد جشنمون امسال با آدرینا

روز 28 آبان سالگرد عقدمون بود و به همین مناسبت آدرینا صاحب کلی چیزهای خوشگل شد!   من جمله این چادر بازی که خیلی دوستش داشت و از شما چه پنهون به من هم بابت یادآوری خاله بازی حس خوبی میداد!  و بابا جون با کلی برنامه ریزی با کلی دست پر رسید خونه و با این کادوها و این کیک و صد البته تحت تاثیر حضور فرشته گونه آدرینا که حالا برامون راه میره، میدوه، حرف میزنه و میرقصه جشن و گرامیداشت سه نفره مون برگزار شد.   خونه مون هم با سورپرایز آقای همسر صاحب یه ماشین ظرفشویی عالی شد. قبلا از این رو میزی ها داشتیم و من طفره میرفتم از خرید ماشین بزرگ چون میگفتم خوبه که تا ظرف در بیاد فرتی بشوریش و نمونه تا بخواد جمع بشه و پر ...
17 آذر 1392