آدریناآدرینا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

آدرینا : شازده خانم خانه مامان الهه و بابا مهدی

یکی بیاد نگذاره من قربونی بشم!

امشب با کلی برنامه ریزی قبلی دخترکم رو بعد که تو اتاق خودش خوابوندم بردم روی تخت خودمون کنار پدر گذاشتمش تا یه سر و سامانی به اتاق دخترجونم بدم. کمدهاو کشوها و قفسه های اسباب بازی و کتابها همه ترکیدند از شلوغی و بی نظمی.  یه عالمه کار داشتم و تا الان طول کشیده ولی فقط تا اینموقع که با سرعت برق و باد کار کردم همش 60%  کارهایی که مد نظرم بود انجام شده. تازه من خوشحال بعد از اتاق آدرینا میخواستم برم سراغ کمدهای اتاقهای دیگه!  دیگه از دستم در رفته در روز چند دست باید لباس برای شازده خانوم عوض کنم تا ظاهرش یه کم ، فقط یه کم ، مرتب و تمیز باشه انقدر که ماشالله دست به کثیف کردن و لک کردن لباسهاش داره و با پیش بند نمیسازه. نتیجه ا...
2 ارديبهشت 1393

یه مامان پر در آورده در آسمان از حسهای خوب

داره پنگول میده همین الان داره به بچه ها آموزش میده که برای قدردانی از مامان لازم نیست حتما کادوی گران قیمت بدیم مجری به بچه ها میگه بچه ها بگید مامان روزت مبارک و بعد.... دخترم با یه لبخند معنی دار و مهربون و ملیح و دلبرانه بهم نزدیک میشه و بهم میگه : مامان روزت مبارک! و بغلم میکنه و مثل پیشی ملوسه خودش رو تو بغلم جا میکنه انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که بلافاصله اشکام جاری شد! اصلا قلبم لرزید به خدا! اصلا انتظارش رو نداشتم! برام اصلا مناسبت این روز هیچ وقت تو زندگیم و عمری که تا امروز از خدا گرفتم مهم نبوده و نیست برام حسهای انسانی جاری در روزانه هامون مهمه و من به خوبی امرزو این حس رو دریافت کردم چون دختر من که اصلا ...
30 فروردين 1393

من کی انقدر صاحب کمالات شدم؟!

شعر کودکان می سرایم که خودم کیف مینمایم همچین با وزن و قافیه و موزون و با معنی که حظ کنی از شنیدنش، شایسته نوبل ادبی کودکان قصه میسازم و میگم اصلا باقلوا! اصلا چه جوری و از کجا این داستانها میان تو ذهنم و پیش میرن و به پایان اونم از نوع درست درمونش میرسن؟! شروع که میکنم اصلا نمیدونم چی میخوام بگما ولی یـــــــــــــــــــــک ماجراها و پایان عالی ازشون در میاد که کم میمونه خودم برم یه ظرف تخمه بیارم با آدرینا دو تایی مشغول شیم لذتش بیشتر بشه! جدا این همه کمالات کجا نهفته بودن و کجای دلم جا شده بودند که یی هو این طوری زدن بیرن؟! حیف و صد حیف که بلافاصله بعد از اتمام سرودن شعر یا گفتن قصه اصلا کلهم از ذهنم میپره. گاهی میگم صداهای مراس...
30 فروردين 1393

بابا کیک بخر!

برای ماهگردها و تولدهامون تا الان غیر از دو بار همه کیک ها رو از لادن نزدیک تجریش گرفتیم. ماه نوزدهم بابا با آژانس با دخترش طبق خواهش من رفتند کیک رو گرفتند و اومدند. یعنی انقدر کار داشتم که گفتم نیم ساعت هم با هم باشند من به کارا برسم به سرعت و از اونجا که آدرینا تنها اصلا تو صندلی ماشینش نمیشینه و حتما باید یک ندیمه کنارش نشسته باشه از بابا این خواهش رو کردم که با آژانس برن و بیان. بگذریم که کل پرسنل قسمت کیک زنی اومده بودن ببینند این شازده خانوم کی بوده که باباش هر ماه با این عشق براش کیک سفارش داده و خریده. این ماجرا مربوط به 9 فروردینه. امروز رفتیم ددر. بابا جلو بانک مقابل قنادی لادن یه لحظه ماشین رو نگه داشت که از عابر بانک پول بگیره...
29 فروردين 1393

اندازه ست؟! کوچیکه؟ بزرگه؟!

دو هفته پیش یک اتاق تکونی و  کمد تکونی حسابی برای آدرینا داشتیم یه صفایی هم به صف لباسهای در انتظار پوشیده شدن دادیم یه دو بار هم خطا کردیم لباس رو آوردیم نزدیک تن شازده خانوم و از باباش هم نظر خواستیم که این اندازه ست؟ و طبعا یه سری واژه در مورد سایز از قبیل بزرگه، کوچیکه، بلنده ، کوتاهه بینمون رد و بدل شد حالا از اونروز هر رخت و لباسی - اعم از لباسهاهای مامان و بابا و خودش- رو دست میندازه و میگیره به خودش و با یه قیافه جدی بامزه و پرسشگرانه میپرسه؟ اندزه ست؟! کوچیکه؟ بزرگه؟!    ...
29 فروردين 1393

مامان کجایی؟!

سه هفته پیش مدتهاست که با گفتن مامان با لحن سوالی من رو حاضر غایب میکنه ولی الان یه ماهی میشه که رسما میگه:" مامان کجایی؟"! یا " مامان کودایی؟"!  یعنی فکر کن یه فلفل نمکی غلتان ریزه میزه که خیلی ماشالله مسلط راه میره و مزه میپاشه همش! یعد فکر کن یه همچین موجودی راه بره تو خونه و صداش رو بندازه رو سرش که مامان کجایی!   ...
28 فروردين 1393

دخترم رسما حرف میزنه!

مدتیه دخترم هر روز با کلمات و جملات و توانائیهای به سرعت فزاینده کلامیش داره من رو غرق شادی و حس شکر میکنه. یعنی باور کنید زیر بار این شادی و شگفتی تلنبار شده جدا کم آوردم.هنوز یکی رو خوب مز مزه نکردم یکی دیگه میاد. کلماتی که به کار میبره. شعرهایی که به ناگاه شروع میکنه به همراهی کردن و خوندن. لحنش. بازه کلمات و دامنه لغاتش و درست و کامل تلفظ کردنهاش. همه و همه و خیلی چیزهای دیگه کم مونده به قلبم از شادی ایست بده. در حیرتم و بسیار شاکر.  هر داستانی رو براش میخونم فردا میبینم به زبون خودش داره همون رو برام تعریف میکنه تازه همزمان نمایشش را هم برام اجرا میکنه  یهویی میبینم شبها موقع خواب ازم شعر میخواد و شعر شعر میگه و طول میک...
28 فروردين 1393