حالا دیگه واسه من شعر میخونه!
روز 26 اسفند 92 تو راه جشن مدرسه کودکان کار و خیابان دارم شعرمیخونم که آروم نگهش دارم یه لحظه گلوم خشک میشه و یه pause کوچیک دارم تا بیام ادامه بدم میبینم یه فرشته کوجولو با صدای نرم و نازک و زیبا و آسمونیش داره برام ادامه شعر رو زمزمه میکنه اول گوشهام رو باور نمیکنم. شوک میشم! شاد میشم! ذوق میکنم! ولی به خودم میام و مسلط میشم و ادامه میدم شعرم رو و باز ادامه میده و باز و باز و باز و رسما دخترم وارد جرگه شعر خوانان دنیا میشه! البته مدتهاست خیلی وقته که با زبون خودش ریتم های موزون رو تولید میکنه که من بهش شعر های آدرینا میگفتم ولی الان میبینم که درست حسابی و با تلفظ عالی داره سهم خودش رو در شعر خوندنمون ادا م...



